میخواستم جایی باشم که آدم های مزخرف دوربرم را نبینم.کسانی که دوستشان داشتم ولی...
ولی حیف هیچکس هیچ وخ منو دوست نداشت....این روز ها مرد لاجوردی فقط برایم مانده....همه ی دوستانم و همه ی آشنا ها وهمه و همه....همه بهم فهموندن من اضافی ام....این روز ها برای مادرم هم اضافی شده ام....وقتی این طوری میکنن منم روزی میرم.....از همین در روز جاری تا سال بعد....میرم سال بعد ....حسرت به دل همه میزارم....مرد لاجودی هم خیلی فاصله دارد با من....نمیتوانم او را به آغوش بکشم.....
برچسب:
نویسنده: محمد حبیبی
.....i love you...
.............................
..............i am sorry for my self....................
برچسب:
نویسنده: محمد حبیبی
برچسب:
نویسنده: محمد حبیبی
شاهزاده ای بود
میان سایه ها...در هجوم باد....و در شبی بیرحم
از خانه اش دور تر متولد شده بود
خانه اش جای دورتر بود
خانه اش در فردا درست کنار گلدان شبو های لاجوردی
میان سایه ها ...
سایه مردی با او همراه میشد...
شب بود کسی چیزی نمیدید.....
شاید سایه ی ش
برچسب: شاهزاده,
نویسنده: محمد حبیبی
میان کلماتی که عشق گم شده اش را نمیابد.....
باید سکوت کرد..
شاید برای مردی که عشق را میان انگشتانش مچاله میکند
و شاید برای زنی که در صداش غمی بیتوته کرده
و شاید...
برای من که باران را گریه میکنم
تا بیاید انچه نباید میرفت
تا نخواهد که بخواهد
برچسب:
نویسنده: محمد حبیبی
بگزار فکر کند تو معرفت نداری و عشق نمیفهمی....
بگزار نفهمد چرا دلت میشکند....
روزی که جای خالیت را کسی پر نمی کند....
روزی که تنهایی را بی تو تجربه کند....
آن روز خواهد فهمید...
خواهد فهمید که مغرور ترین مرد دنیا بوده که دلت را به دیوار کوبی
برچسب: سرزمینم,
نویسنده: محمد حبیبی
امسال مگر نو میشود؟
مگر میشود که من حالم و احوالم متحول شود؟
مگر میشود؟
آه که خدای من این روز ها من بیسیار لاجوردی ام....
قهوه ام را سرد مینوشم...کم حرف شده ام....
عقلم به جای قلبم تصمیم میگرد....
و من فقط به زل زدن پشت پنجره عادت کرده ام...
برچسب:
نویسنده: محمد حبیبی
این روز ها عجیب در گیرم....
من همیشه به خودم قول داده ام درگیر احساسات نباشم....
ولی....
مگر میشود؟!
در گیر احساسات ام.....
نمیدانم چرا همیشه از عشق فرار کردم و ترسی از عشق در قلبم نهفته......
نمیدانم چرا.....
فقط کاش،عاشق من از این همه غرور خسته نشو
برچسب: شیروانی,
نویسنده: محمد حبیبی
این کاکتوس ها لب پنجره.....
شب با کلی ستاره.....
و اهنگ بی کلام جیرجیرک ها......
این شهر که پس از باران خیابان های خیسش خواب رفته.....
این هوا که کمی سرد است....
و این من...و این تو...
و چه زیباست اهنگ این عشق....
من به تو خیره می مانم و تو برایم می
برچسب: لاجوردی,
نویسنده: محمد حبیبی
روز ها از پی هم میگزرند و من هر روز دارم مهربان تر از قبل عاشق میشوم.قبل تر از این خیال اینکه شاید بتوانم دیگر مغرور نباشم فقط یک رویا بود....ولی حالا با وجود مرد لاجوردی عشق به مقوله ی مهمی تبدیل شده و ارزش دار شده برای کسی که برای عشق ارزشی قایل نب
برچسب:
نویسنده: محمد حبیبی