میخواستم جایی باشم که آدم های مزخرف دوربرم را نبینم.
کسانی که دوستشان داشتم ولی...
ولی حیف هیچکس هیچ وخ منو دوست نداشت....
این روز ها مرد لاجوردی فقط برایم مانده....
همه ی دوستانم و همه ی آشنا ها وهمه و همه....همه بهم فهموندن من اضافی ام....
این روز ها برای مادرم هم اضافی شده ام....
وقتی این طوری میکنن منم روزی میرم.....
از همین امروز تا سال بعد....
میرم سال بعد ....
حسرت به دل همه میزارم....
مرد لاجودی هم خیلی فاصله دارد با من....
نمیتوانم, او را به آغوش, بکشم,.....
برچسب:
نویسنده: محمد حبیبی